موت _______________________________________________________________




بیا ارمیای نبی ، ... عکس را هم برداشتم !

این آرمیتای خاطی را امیدی به " بهشت"  هست ؟؟!

    

    

  سوگ

رو به موت !!

    دلم برایش می سوزد ، حالش خیلی بد است ، سینه پهلو کرده است ، مادام سرفه می کند ، به سختی حرف می زند ،نوازشش می کنم ،قربان صدقه می روم ، قول می دهم قالب نو برایش بخرم ، فایده ندارد ، دلش شکسته است  ، دیگر هیچ سخن زیبایی از آن دل صافش تراوش نمی شود .  نصیحتش می کنم ، می گویم مدتی استراحت کند ، دیگر ننویسد ، دست به تایپ نبرد ، اصلا بگذارد آبها از آسیاب بیافتند ، رفیقان قدیمی پراکنده شوند ، دوباره  برای عده ای مخفی بماند ........

     کار از استراحت گذشته است ، سرفه می کند و مادام به مرگ فکر می کند ، می گوید این وداع مرگ من است ! ، می گوید زیبایی قطب به سکوتش بود و تنهائیش ، همه می آیند و فتح می کنند و با خوشحالی می روند ، دیگر اینجا نه امن است ، نه ساکت . همه در حال رصد اند ، با دوربین وتلسکوپ دنبال ستاره قطب شمال می گردند .  بی هیچ اجازه عاشق می شوند ، توقع می کنند ، در خواست می کنند و هزار جور چیز دیگر ........ برای چه آمده بودیم ، چه شد !!!

      دوست بی طرفی می گفت  _ شایدم دشمن بی طرف ، چه می دانم ؟!_  همه ی لذت ها مادی و فیزیکی نیست ، گاهی از یک نوشته ، از یک عنوان ، تیتر ................ باورش برایم سخت است !!!

.

      وبلاگم سرفه می کند و وصیت می کند  _ حالش خیلی بد است _ می گوید : همیشه از اینکه اسباب لذت کسی بوده باشد ، متنفر بوده است  !!! ، وبلاگم گریه می کند و یقه ی من را می گیرد و  می گوید : تو بگو ، قالبم  بَزَک داشته است ؟! ،  حرف هایم تحریک آمیز بوده است ، ذهنیتم خراب بوده است ؟، خیر خواهی ام موجب سوء تفاهم شده است ؟ ........ . سرفه می کند ، شربت در حلقش می چکانم ، آرامش می کنم ، تقصیر تو نبوده ،  خیلی چیزها ناخواسته اتفاق می افتد ، هرکسی _طبق معمول _ از ظن خودش شد یار تو !

حالا عیب ندارد ، حالت که خوب شد ، دوباره بنویس ، مثل همیشه ، وقتی طنز می نویسی همه کیف می کنند، اصلا زبونت بامزه است ، دلت می اید دیگر افاضه ی فضل نکنی ؟!!!!  اصلا مگه یادت رفت ، اونهمه تعهد ، والنجم اذا هدی ، قسم به ستاره ای که راهنما شد ! ، راهنمایی ، روانشناسی ، مشاوره ، ........به این زودی فراموش کردی !! ، برای چی اومده بودی ؟؟ تازه همه ی دوستات به اسم ستاره می شناسنت ! دیگه اسمت ، رو زبونشون نمی چرخه ، می خوای بگی همه چی تموم شد !!!

       خودش را در رختخواب رها می کند و با حالی زار می گوید ، تو خیلی همه چیز رو جدی گرفته ای ، دنیا همه چیزش بازیچه است ، اینکه بازیچه اندر بازیچه است  ! چه توقع ها از من داری ، من از همان اول کم آوردم ، حال که به هیچیک از اهدافم نرسیدم ، اقلا بساط  هوی را جمع کنم ، اینطوری خیلی بهتر است !

.

 خرداد ماه بود که به دنیا آمدم ، همان روزها بمیرم ، رمانتیک تراست .... تو هم انقدر آن شربت رو در حلق من نریز ، من مردنی ام !    به دوستان بگو حلال کنند .....

برای شفای وبلاگ منظور _دیگر _ دعا نفرمائید !!!

رز زرد

123.jpg

 

      عاشق گل بودم ، از همون اول .....  به کسی نگفتم،  اما انگار که رنگ رخساره خبر دهد از سر درون همه  می فهمیدن که از دیدن گل به طرز جنون آمیزی به وجد می آیم ، اصلا می دونی چیه ، رمز دیوونگی من تو رز نهفته است . یه جورایی می شه گفت  رز اعجاز می کنه تو روح من ! اصلا ویژگی رز سوای از گل های دیگه است ..... مخصوصا رز زززززززرد .

     دوساله هر همسایه ای رد می شه ، من رو در حال بیل زدن و هرس کردن و آب دادن می بینه ! عصر ها که روی گل ها و موزائیک های حیاط آب می پاشم ، انقدر کودک درونم به وجد میاد که می خوام روی خودمم آب بپاشم ............... یک عالمه تلاش کردم تا چند تا رز زیبا به عمل بیارم ،به عمل اومد ، اونم زیاد ، اما نشد اون رز زردی که می خواستم، خدایا کی می تونه مثل اون روزی که تو هدیه می دی بهم، عمل بیاره ؟!

 .

با هر گلی که می دی ، خبر نداری  چه ها می کنی . به جان خودم خبر نداری ، این تن بمیرد خبر نداری . ملودی می سازی و می نوازی با تارهای دل ، می لرزانی  این مویرگ های بد مصب را ،  چنگ می زنی و مست می کنی ، ریش می کنی ، خنج می زنی ، شات دوان می کنی ، پودر می کنی .... نمی دانی چه ها می کنی ، می گویم نمی دانی نگو نه !!!!

.

باز بنواز ، باز بنواز که عجیب دلمان هوائیست و دلمان لَه لَه  یک شاخه رز ِ زرد ِ جنون آمیز کرده است ! گل را بده و برو ، ما قول می دهیم تا  سه روز بیشتر در کما نمانیم  ! عین سه روز را با چشمان بسته  دل به موسیقی می سپاریم ، _مختاباد بشنود هنگ می کند _.خدایا در این روزهای آخری بیا و یه حالی به جمع بده،

بیا و بنواز این سبک کلاسیک ِ پست مدرن ِ معجون صفت ِ عشق رو

.....

بیا و در طنین  وسعت عشقت مرا بار دگر حل کن  ،

 صدایم کن ،

 که با موج صدایت نبض من  ، همچون قناری شعر می خواند

که می خواهم بگویم من بدی کردم  ، شکستم ماه خود را ، آسمانت را

ببخش و ماه من شو

آسمان دل ندارد بی تو لطفی ، ماهتابم شو

که شبها محو تو گردم

صدایم کن. _این تن بمیرد صدایم کن_ !!!.......

 

فوق برنامه ها

فوق برنامه 1 :  سنیوره هم استعفا داد ،  میشل سلیمان هم رئیس جمهور شد .  نخست وزیر هم که با رای مجلس انتخاب می شود .  این  یعنی ( 3_0 ) به نفع حزب الله !!! بزن زنگو !

یه عکسی از پوستر میشل سلیمان دیدم ، که مُرددم بذارمش یا نه ؟؟!! . ولی کاش منم میشل سلیمان بودم !

فوق برنامه 2 : دم رهبرم گرم که اینهمه زندانی آزاد کرد. اصلا کاش من زندانی بودم !

فوق برنامه  3 : ربطی به الان نداره  خیلی وقته  تو دلم مونده به کروبی  بگم . " دلفین جد و آبادته !!!"

فوق برنامه 4 :  چیه ؟ .. چی می گی ؟؟  چرا وایستادی بِر و بِر منو نگاه می کنی ، بزن کنار بذار باد بیاد جوجه !!

فوق برنامه 5 : شیوه چشمت طریق جنگ داشت ، ما ندانستیم و صلح انگاشتیم !  " چه خر بودیم پس !"

فوق برنامه 6: هند هم  واسه ی ما شاخ شده !!!!دستور شورای امنیت اجرا می کنه واسه ی ما !!! آدم نمی دونه چی بگه !!! کاش من هند نبودم !

فوق برنامه 7 : خبرمون چند روز رفتیم رامسر مخمون هوا بخوره . معلوم نیست کی  به گوش بقیه همچین کذبی رو رسونده که ما آدم خلاقی هستیم !!! اونهم در امر تیتر زدن و سر تیتر زدن و عنوان و اسم و رسم همایش و فلان سمینار و لوگوی فلان مسابقه و .......

ما تو هرچیز خلاق باشیم ، تو این زمینه استعداد که چه عرض کنم ، نیمچه مهارت هم نداریم!!!

وسط نهار و خواب و بیداری و فیلم و کتاب و ..... مدام زنگ می زدند اسم می خواستند !! همه هم اولش می گن : "چون تو آدم خلاقی هستی !!" . ای تو روحتون ، من اگه می تونستم اسم مناسب انتخاب کنم ، برای پست قبلی ایم عنوان می ذاشتم !!  

فوق برنامه8: فوق برنامه ۸ رو ، می ریزم به حساب بیا ببر !

فوق برنامه 9 : (مخاطب خاص دارد) بابت دعاهایی که کردی خیلی ممنونم .

فوق برنامه ۱۰ : دو دقیقه نمی ذارن راحت زندگی کنی ! سنیوره نخست وزیر شد !! فعلا ۱ـ۳ !

(ستاره بانو با مهوش بانو کنار ارسی قدیمی نشسته اند و هندوانه می خورند !)

 

مهوش بانو : این مهرداد خان رو دست کم نگیر ستاره با نو جان ، به از شما و اکبری نباشه ، خوب مردی ایست که خدای عز وجل ، تو دومن ِ ما انداخته ! از بس لارج است که ما خود مبلغی کف نموده ایم از این بابت .

ستاره بانو : خب اکبر آقا خان ، یا همون حاجی خودمان نیز مرد خوب و سر به راهی ایست

مهوش بانو : بر منکرش صد لعنت ، اما در این دور و زمانه ی  شُست و رُفت زنانه و  چپاندن زنان در اندرونی ، داشتن مرد لارج ، کلاسی فرای این حرفا دارد !

ستاره بانو : کلاس ؟ ! از قضا اکبر آقا خان به ما اجازه داده اند که هر کدام از این اتاق های امارت را اراده نمودیم ، کلاس درسی بنا کنیم و در آن خطابه ها کنیم و از آن بچه های مردم درسها بگیرند !

مهوش بانو (خنده ی کش داری سر می دهد) : نه از آن کلاس ها ستاره بانو جان !  منظور رفیق جان نثارت این نبود !

ستاره بانو : ولی هر که نداند ، همه می دانند که یه محله ، و یه اکبرآقا خان مستوفی الممالک ، خدا روهزار ، هزار  شکر و الحمدلله و قل هو الله ، یه آقا خونه استو یه ستاره بانو که کنیزیشو می کنه ، ازین چیزی هم که تو می گی ، که می دونم داره ، ما رو به تموم عالم بس که سایه اش بالا سرمونه !

مهوش بانو : همین دیگه ، هنوز تو عصر هجری ، حالا بهت می گم که اکبری کلاس ملاس داره یا نداره !

مثلا همین مهرداد خان ، به من اجازه می ده برم تصدیق اتول سواری بگیرم ، به من اجازه داده برم بیرون کار کنم ،  اسم منو که صدا می کنه ، شیش تا مهوش از لب و لوچه اش می باره _کانه ابر بهار_  ، می گه مهوش بانو ، هر وقت اراده کنی می تونی بری پیست اسکی  با دوستات برف بازی

ستاره بانو : رفتی ؟

مهوش بانو : نه ، کدوم دوست خواهر ، کدوم دوست،  شوی خونه اش انقدر با کلاسه که رخصت برف بازی بده

ستاره بانو : برف بازی ؟ خب من همیشه ، عصر های زمستون ، با خود اکبر آقا خان میائیم کنار حوض ، برف بازی می کنیم . مگه تو حیاط خونه ی شما برف نمیاد که می رید همونجا ؟

مهوش بانو : خب با دوستا یه صفای دیگه ای داره ، گردش مجردی می دونی چیه ؟

ستاره بانو : مجردی ؟؟! بلا به دور ! .... اکبر آقا خان دوست نداره ، حتی یه لحظه هم از زن خونه اش دور باشه ، می گه فروق خونه ، همه اش از توئه ستاره بانو ، بری ، اکبر تو خونه ی بی فروق دلش می پوسه ، راستش رو بخوایی منم دوست ندارم بدون حاجی جایی برم ، دل منم خب می گیره !

مهوش بانو : عوضش مهرداد خان ، به من اجازه می ده با مردای همساده ها هم حرف بزنم ، تازه تا هر وقت که دلم بخواد ، می گه مهوش بانو تو، تو همه چی آزادی !

ستاره بانو : ولی حاجی می گه ، ستاره بانو ، تو فقط تو زندگی من بتاب تا دنیا رو برات گلستون کنم ....

مهوش بانو: وا ...یه جورایی می گی که انگاری من دنیا،  جلوی روم تیره و تاره ، خب دنیا برای منم گلستونه ! مهردادی نمی ذاری آب تو دلم تکون بخوره ! فقط و فقط به غذاش حساسه ، هیچ کاری به من نداره ، فقط خونه که میاد  باید غذاش آماده باشه ، حق هم داره ، خوب خونه ی امیدشه . عوضش برای یه لقمه غذاش منو تو اندرونی حبس نمی کنه ، می گه اگه خواستی می تونی تو ایوون درست کنی .

ستاره بانو : درست می کنی ؟

مهوش بانو : خب البته من خودم حیا می کنم ، ولی مهم اینه که خودش به زبون شیوای خودش ، بهم آزادی می ده . که خیلی دور می بینم اکبری بخواد اینجوری باشه ، کلاسو می گم .

ستاره بانو : اکبری  نه و ، اکبر آقا خان مستوفی الممالک ! . عوضش اگه غذای من آماده نباشه ، اکبر آقا خان اصلا ناراحت نمی شه ، تازه گاهی وقتها می گه ، بذار خودم برای بانوی خونه شست و رفت کنم ، می گه بوی مطبخ گاهی برای حاجیت لازمه .

مهوش بانو : چه فایده ، اینها رو که هیشکی نمی بینه ، مهم اینه که آدم کاری بکنه که تو چشم بیاد

ستاره بانو : تو چشم کی بیاد مهوش بانو جان؟

مهوش بانو : تو چشم مردم دیگه عزیز جان

ستاره بانو : من تا حالا فکر می کردم ، زن و شوهر باید به چشم هم بیان .

مهوش بانو : همین دیگه ، اشکال تو و زن های چهار تا همساده اون ور تر ،همینجاست  که فکر می کنید همه چیز و همه کس دیگه در گرو همه دیگه اند ، فکر نمی کنید که خود آدمم آدمه ، زندگی داره ، نفس می کشه !

ستاره بانو : پس اون حاج آقا اشتباه می گفت ؟؟!!

مهوش بانو : کدوم  حاج آقا ؟

ستاره بانو : سر سفره عقد ، قبل خطبه ، حاج آقا که اومده بود آیه بخونه ، گفت از امروز به بعد شما دو نفر نیستید ، من و حاجی و می گفت ، می گفت شما یه نفرید ، زیر یه سقف ، با یه دنیا ، با یه آرزو ، با یه عشق .، ........ یعنی همه رو الکی می گفت ؟ من که نمی خوام بدون حاجی یه روزم روز بشه .

مهوش بانو: تقصیری هم نداری ، از بس که تو گوشمون خوندن ، زمونه ی خان سالاره دیگه !

ستاره بانو : چه غروب غم انگیزی

مهوش بانو : غروب ؟؟....ای وای خاک بر سرم ! دیرم شد ، الان مهرداد خان میاد ، اگه شام آماده نباشه ، قشقرق راه می ندازه .

ستاره بانو : ما شاممون آماده است ، می خوای یه کم از قوت شبمون روزی شما بشه، بلکم نگرانیت کمتر بشه !

مهوش بانو : (با نگرانی فکر می کند) الهی پیش مرگت بشم ، اگه روزی کنی که خیلی خوبه ، می ترسم باز بهونه ی  شام کنه ، بزنه از خونه بیرون ، تا شبم نیاد !

ستاره بانو : بزنه بیرون ، تا شبم نیاد ؟؟؟!!!! چرا نیاد ؟ چه جوری می تونه طاقت بیاره ؟!

مهوش بانو : آخه می دونی چیه بانو جان ؟ اونم مثل من تو همه ی کارها آزاده!!!

ستاره بانو : بیا این دیگچه رو کامل ببر ، شاید امشب با اکبر آقا خان رفتیم بیرون اصلا ..........  

اتل متل یه قصه ...

   

    شب است . هوا کمی سرد است . شایدم خنک است _ بستکی به حالت دارد_

.بالای پل هوایی ایستاده ام. مردم را نگاه می کنم . خیلی با زمین فاصله نگرفته ام اما از همین چند متر ارتفاع مسخره گی زمین بیشتر به چشم می آید ، چون احساس می کنی چشمت تا آخر خیابان مشرف است ، به هر آنچه اتفاق می افتد .

تند و تند توی هم لول می خورند ، چراغ های قرمز تا کجا صف کشیده اند . همه حرف می زنند ، شلوغ می کنند . ما نتو انتخاب می کنند ! . یادم رفت بگویم هفت تیرم ! ، بعد دوباره سر مانتو ها دعوا می کنند ، ماشین ها پشت چراغ قرمز بوق می زنند _الکی _، بچه ها گریه می کنند یا ذرت مکزیکی می خواهند یا پشمک ! ، مادرها آرایش کرده اند ، پررنگ ! ، پدر ها بی غیرت شده اند، پررنگ تر ! ما نتو لمه مد شده است ، جنس اش لَخت است ، می نشیند بر تن ، از آن نشستن ها که همه را از شهرستان مهاجرت می دهد به تهران !!! چه خبر است ؟؟! ، مردم چه می کنند ، همه شده اند نمودار سینوسی ...................................

آقا ببخشید ، این مانتو چنده ؟؟! .......

به قیمت از دست دادن شرافت ، می خوایین ؟

اوه ، چه مقرون به صرفه ، دو تا بدین !

.

.

مردمِ همیشه درگیر ، آرزوهای بلند ، حرکت های با شتابِ معلوم نیست به کجا ، پچ پچ های تند و پی در پی ، خنده های بلند و بی وقفه ، صدای آکاردئون _ خسته نباشی یار ، مونده نباشی _، پسر بچه ی گدایی که باهاش می رقصه ، دوستی های خیابونی ، دعواهای خیابونی  ، گلو پرت می کنه تو صورتش ، پسر می افته دنبالش ، دختر گریه می کنه با شتاب می ره ، پسر با اعصبانیت گلو می ندازه تو جوب !، .........

  بازی همیشه تکراری ، موج های سینوسی ِ عمودی ِ همیشه بد ترکیب !، گشت ارشاد بد ترکیب تر !!!

.

.

خداااااااااااااااااااااااااااااا ، تو از روی پل هوائیت چی می بینی ؟ تو که به خیلی چیزها مشرف تری  ؟ .... لابد داری می خندی  یا شایدم تعجب می کنی ؟ .... نمی دونم ، ولی حست خیلی قوی تر و بیشتر از منه . ...من ؟! ... لابد داری به منم می خندی که وایستادم اینها رو تماشا می کنم ! .... راست می گی ، نه من عبرت می گیرم ، نه اینها ! مثل همیشه گناه می کنیم و باز می گیم دنیا چه قدر کثیفه ! نمی دونم ، شاید همه ی آلودگی ایش از مائه !!!            

           وگرنه دنیا از استخوان خوکی در دستهای یک جزامی هم بی ارزش تره !!!!

 

فوق برنامه ۱ :

اتل متل جدايي ... عروسکم کجايي ؟ // گاو حسن پريشون ... يه دل داره پر از خون // عشقم که رفت هندستون ... خونه ام شده قبرستون // يه عشق ديگه بردار ... يه دنيا غصه بردار // اسمشو بذار بچگي ... تا آخر زندگي // هاچين و واچين تموم شد ... عمر منم حروم شد.

 

فوق برنامه ۲ : دیروز تولد زهرا بود . امروز قراره بریم فلوره تولد بازی . هرگز به دنیا نیایی که ورشکستم کردی !!

فوق برنامه : خب عکس ندارم بذارم ، چه کار کنم ؟؟!! ... همیشه که نباید عکس باشه !!! خیلی مردی تا ته اش بخون !!!

وقتی که به تاراج می روی !

چه قدر زیباست سوغات برابری و عدالت اجتماعی غربی & آن سان که با فرهنگ  ایرانی عجین می شود ، در حالی که هیچ سنخیتی با شرع و عرف اسلامی در آن نمی توان یافت .

خوب هدیه ایست فمنیزم که به زنانا ایران هدیه شده است! و باز بشر مفلوک در نمی یابد که هر قدم از امر خدا دور شود ، سرنوشتش برابری است با هلاکت و رسوا یی و نادانی !

و ما زنان افتخار می کنیم که به بهانه آزادی و مشاغل سخت و حضور در اجتماع ، تنها چیزی بنام جنسیت ازمان باقی مانده است ! حضور زن در سیستم اداری  _جدا از کار _ یعنی برقراری بالانس روحی و انرژی بخشی مثبت به تمام کارمندان عزیز !!! و این را تو نمی توانی درک کنی چراکه لذتی که مردان از حضور تو می برند به مراتب درک شدنی تر است

      در این تجربه ی 10 روزه  نیک دریافتم نگاههای هرزه ی نامردمان را که بر صورت نحیف و لطیف ام تازیانه می زدند ، و مدام نگاههای ناپاکشان از طراوت صورتم می کاستند !

مردمانی که از شهرهای مختلف آمدند به بهانه ی خرید کتاب ، بعضی نگاه می کردند ، بعضی نگاه نمی کردند ، بعضی ماورایی می دیدند ، بعضی  نمی دیدند، بعضی ابراز می کردند ، بعضی حیا می کردند ....... خلاصه که همه آمدند و رفتند ، و ما خوشحال از اینکه سهمی گرفته ایم در اجتماع ، برابر با مردان !!!!

      روز های متمادی ارزو کردم    که به جای این فعالیت خطیر در اجتماع ! در خانه سبزی پاک می کردم ! در این اندیشه بودم که _ آقای _ مدنی آمد و با لبخندی حق به جانب که انگار غروروم را زیر سوال برده باشد ، گفت : " چیه  خانم ...... ، می بینم که کم اوردید ؟؟!!"

    در دل _ با صد آه _ گفتم حق با شماست ، من همیشه در برابر انسان های گرگ صفت و ناپاک کم می اورم ، و عطای این فعالیت مسخره را به لغایش می بخشم .

اما نشد ، مثل همیشه نشد که بگویم ، آنچه در دل می گذشت . لبخند تلخی نثارش کردم که یعنی سر به سرم نگذار ......

.

 در اندیشه بودم که چه  زیبا ، با این شعار عدالت محور ، زنان جامعه را با منشی گری ، فروشندگی ، سوپر استاری ، بسته بند ماهر !!! و ...... تحقیر می کنند ! .  و زنان چه زیباتر ، با افاتخار به این حماقت تن می دهند .

ما که مسئول فروش های عمده و فاکتور به شهرستان ها و مسئول دیگر فروشنده و ها بودیم و _ اصلا پشت دخل نبودیم_  ، بهمان برخورد اساسی !!!  و دیگر بعید می دانیم که وقت و قدر و منزلت گرانبها را به ازای چند پول سیاه ، به حراج بگذاریم !.

دیشب بعد از خستگی های ممتد چند روزه ، در حالی که آرام به بستر خواب می رفتم ، با خود گفتم " نازنینم ، دیگر هیچ کس تو را حقیر نخواهد کرد ، حال آسوده و با امنیت بخواب و به آرمان های بلند آینده فکر کن . از این توهین چند روزه عذر خواهی می کنم . " شب بخیر !

.

فوق برنامه 1 :  ادامه مطلب ، هیچ ربطی به این مطلب نداره !!!

 

ادامه نوشته

فوق برنامه ها

IMG_0271.jpg

شما فکر می کنید همه ی این کتابا تا ۵ روز دیگه فروش بره ؟؟!!!

IMG_0279.jpg

من دارم توی این دخمه تلف می شم !!!!

IMG_0278.jpg

راستی ! دوریبین من مجهز به نمایشگر مادون قرمزه، توی این عکس کاملا مشخصه که برج میلاد رو با نخ نگه داشتن !!!!

فوق برنامه ۱ : راستی امروز چند شنبه است ؟؟؟؟!!!

فوق برنامه ۲ : اگه وقت کردم در ادامه مطلب عکس های جالب تری می ذارم ! (اگه زنده برسم خونه !!!)

فوق برنامه ۳ :  راستی گشت ارشاد گفته : از فردا دخترايي که مانتوي تنگ.شلوار کوتاه.موي بلند.روي سياه.ناخن دراز.واه واه واه واه ............. 

عجب روزی بشه اون روز !

8888.jpg

نمی دونم من چِم شده یا تو ؟؟!!

همه می گن من !! ولی من اینبار با بغض می گم تو !

تو یه چیزیت شده که محل من نمی ذاری !!! اولش فکر می کردم داری به زهرا بی محلی می کنی ولی .....  ولی مثل اینکه این وسط ، سر من خیلی بی کلاه مونده  .........

هر چی فکر می کنم عقلم به جایی نمی رسه ، چی شده که قهر کردی ؟!! چرا حرفی نمی زنی ؟؟!! بابا منم آدمم ، یه آم معمولی ؟؟!! ،تو رو خدا نگو !  می خوای بگی معمولی نیستم ، اشرف مخلوقاتم .......

آخه یه حرفی بزن ! ......اقلا بیا دوباره بزن تو گوشم ، دو تا بزن ، سه تا بزن ، انقدر بزن تا دیگه بلند نشم ، خوبه ؟ اینجوری راضی می شی ؟ ، خب من یه شکایتی کردم ، گفتم دیگه نزن تو گوشم ، ولی نگفتم که بذار برو ! اصلا نمی شه ما دو کلوم مهربون با هم صحبت کنیم  بدون اینکه کار به کتک کاری بکشه ؟؟!!

.

توجه کردی من از اون موقع دارم با خودم حرف می زنم ؟؟ بابا یه چیزی بگو ، اقلا وقتی دارم حرف می زنم نگام کن ! ........ سکوت .......... باشه نگام نکن .  تو هم نگام نکن .  اصلا هیشکی نگاه نکنه . 

.

خودت خوب می دونی چی کار داری با من می کنی ! باشه .  انقدر یه گوشه می مونم ، تا زنگ بزنم ، انقدر می مونم تا گند بزنم ، انقدر می مونم تا ته نشین شم  ، انقدر می مونم تا بپوسم ....... ولی این رسمش نبود که با من قهر کنی !!!  (بعد از این سه خط اشکام سرازیر می شه )

.

عجیبه که دیگه اشک هم به دلت تاثیر نداره ،  به گِل نشستن ِ من که دیگه تماشا نداره ، حرفی هم که دیگه ظاهرا با من نداری ،  اقلا برو به بقیه برس ، برو بذار منم به درد ِ خودم بمیرم ........

 

ببین !! ... داری می ری ؟؟؟!! می خواستم بگم .... میخواستم بگم  ، خب اینجا که هستی می تونی به بقیه هم برسی !.... باشه اصلا حرف نزن ، تو گوشمم نزن ، اصلا هیچی بهم نگو ، با من قهر هم باش ..................... فقط باش ، نرو ، باشه ؟؟؟

.

من می شینم و منتظر می مونم ، انقدر می شینم  تا چشمام مثل رنگ دریا کمرنگ و کمسو بشه ، ولی ارزششو داره .  انقدر منتظر می مونم تا باهام اشتی کنی .  منتظر می مونم تا با یه نگات  دلمو یه بار دیگه هم بزنی و زیر و رو کنی . انقدر می مونم تا یه بار دیگه به وجودم بِدَمی ، انقدر منتظر می مونم ، تا یه بار دیگه  لبخندتو ببینم ....... .............به امید روزِ آشتی.  ( که چه روزی بشه اون روز. )

فقط ...........

عزیزم ، به من ِ ته نشین رحم کن .

.

فوق برنامه 1 :  یک روز حضرت موسی داشت می رفت به سمت کوه طور برای عبادت . یه کافری از کنار موسی رد  شد و گفت : موسی کجا می ری ؟ گفت می رم برای عبادت . گفت وقتی رفتی از قول من به خدات  بگو :  اگه خدائه ، پس چرا من ِ کافر رو به عذاب دچار نمی کنه . همون موقع وحی اومد ، که ای موسی ، به کافر بگو ، همینکه توفیق همصحبتی با خدا رو پیدا نمی کنه ، بدترین و بزرگترین عذابه که بهش نازل شده ، اما خودش نمی دونه  و ازش غافله  !!!!!  (اِندِ عامیانه بود!!!)

لطفا به من رای بدین !

امروز ، انتخابات مسئول بسیج دانشجویی بود .

مسئول حوزه چند روز قبل صدام زدو بهم گفت  که برم کاندید بشم !!! فکر کن ؟؟!! .... گفتم حالت خوبه !!. گفت فرمالیته است  ، می خوائیم که رای بشکنه هر کسی نیاد بالا !  گفت برو یه متن بلند بالا از سوابقت و از کارهای آینده ات بنویس برای سخنرانی آماده باش !!  

فکر کرد هالو گیر آورده ، هرچی اصرار کرد زیر بار نرفتم ! خدافظی کردمو رفتم !

امروز ، انتخابات مسئول بسیج دانشجویی بود .

بچه ها متن به دست ، داشتن از اضطراب می مردن ! دلم براشون سوخت ، خنده ای زدمو در حال جیم شدن به طرف دندون پزشکی بودم که  یکی از بچه ها رو دیدم که ، با اصرار منو برد تا سالن همایش ، گفت یک ساعت بشین بعد بلند شو برو که رفع تکلیف شده باشه . زشته !

دیدم بیراه نمی گه بنده ی خدا ! داشتم دم ِ در ِ سالن قدم می زدمو با بچه ها شوخی می کردم که چشمم خورد به برگه ی نامزد ها و برق از سه فازم پرید !!!! معلوم نیست اسم منو کی معرفی کرده بود . هرچی رفتم پر پر زدم که من نمی رم بالا حرف بزنم ، گفتن دیگه دیر شده باید بری یه چیزی بگی ، مشکل خودته !!

 

امروز ، انتخابات مسئول بسیج دانشجویی بود .

دوستم کنارم نشسته بود ، داشت تعریف می کرد که یکی از شرکتهای معتبر صابون سازی برای تبلیغاتش  فقط از یه جمله استفاده کرده " این همون صابونیه که شما می خوائید" .و کلی فروش هم داره !....

متن سخنرانی ایم آماده شد . تو برگه نوشتم " من همون صابونی ام که شما می خوائید!!! "  فکر کنم اینجوری حسابی رای رو می شکوندم !!!!! تقریبا همه رفتن حرفاشونو زدن ، و اضطراب کشنده گریبان گیر من شده بود ، هرچی کورتیزول تو بدنم بود ترشح شد !!!

خلاصه که اسم شریف ما رو هم خوندن ، رفتم بالا ، پشت تریبون که ایستادم دیدم یه سالن پر دارن بهم نگاه می کنن ، آب دهنمو قورت دادم ، ردیف وسط ، تا ته همه اخوی تشریف داشتن.

معطل نکردمو بی فوت وقت ، بعد از گفتن سوابق ، بادی به غب غب انداختمو ، گفتم ، حقیقتا حرف برای گفتن خیلی داشتم و متنی رو هم آماده کرده بودم اما 10 دقیقه ی پیش نظرم تغییر کرد ، و ترجیح دادم به نفع دوست خوب و خواهرعزیزم  خانم X  ، انصراف  بدم .  صلواتی ختم کنید .

.                                                                   

اومدم پائین . دوستم می خندید ، می گفت : که متن اماده کرده بودی ؟، گفتم بله که آماده کرده بودم ، برای اینکه دروغ نشه ، متنم داشتم ، بفرما اینم متن : " " من همون صابونی ام که شما می خوائید!!! "  

امشبم شبی بود برای خودش ...........

 

فوق برنامه 1 : ببخشید که چرت و پرت نوشتم ، ولی از عصری تا الان دارم به امشب می خندم ، نتونستم خودداری کنم که ننویسم !

فوق برنامه 2 : سوال روان شناسي: با جواب دادن به اين سوال ميتوانيد بفهميد افسرده هستيد يا نه! سوال: افسرده هستيد يا نه؟

 

وقتی که غار، لو می رود!

کاش الکی الکی آدرسو بهت نمی دادم ، نه به تو ، به خیلی هایی که دیگه ستاره قطبی رو با قیافه اش می شناسن ، بعد هی تطابق می دن که این نوشته ها مال این آدمه یا نه !!!! البت نه اینکه قیافه مهم باشه ، یا شناختن من ، یا تطابق ، یا هر چی ...........

 

     نمی تونم بگم مشکل کجاست ، ولی دلم گرفته ، به هر کی می رسی ، یه تیکه از متن رو بهم  می ندازه ... یعنی که همه می دونن ، یعنی  غارم لو رفته ، همه می دونن اینکه داره راست راست جلوشون می چرخه ، همونه ، صابری می گه می بینم که اسم منم بردی ! . تو دلم می گم ، مگه اینکه دستم بهت نرسه زهرا ! اصلا هرچی می کشم از دست تو می کشم !! حیف که خیلی عسلی وگرنه تا الان خونت حلال شده بود!!!

 

دو سه ماه پیش ، اقای درخشنده گفت یه یکشنبه هماهنگ بشید که وبلاگ شما رو هم نقد کنیم ! تو راه هرچی فکر کردم نفهمیدم  برای چی باید این اتفاق بیافته ، یعنی هرچی می گفتم " که چی بشه؟!" ، جوابی براش پیدا نمی کردم !

مخصوصا که همه اش تو دو دلی تخته کردنش بودم ، گفتم اگه قراره بسته بشه پس نقد کردنش عملا کار بی خودیه !، نقد برای اینه که فرد بخواد پر توان تر و بدون غلط غلوط تر به راهش ادامه بده ....

 

    در هر صورت این چیزی رو از موضوع کم نمی کنه ، من خیلی دلم گرفته ، و احساس می کنم یه آدمم با یه دست رو شده  .خب این یکم عذابناکه  ، دیگه سخت می تونم حرف بزنم ، ناچارا ملاحظه ی همه رو می کنم تو نوشتن . _آهای سودابه ، باز قاطی نکنی به خودت بگیری _

 

      بعضی دوستان درخواست می کنن که یه قرار دست جمعی بذاریم ، یا مثلا اگه می شه نمایشگاه کتاب تشریف بیارید ، ما از شهرستان می خوائیم بیائیم !! ، یا مثلا جلسه ی نقد بذار تو کافه بلاگ ، بذار همه بیان ، هم نقد کنن هم با ریخت و ترکیبت آشنا بشن !!

گاهی وقتها شاید حق مسلم ما باشه که بخوائیم بدونیم ، کی توی این مدت می نوشته ، و تا حدودی بشه به بعضی ازین دوستان حق داد . اما این دست و پای من رو برای نوشتن، هم می بنده و هم گاهی وقتها خیلی تو ذوق می زنه ، فرقی نمی کنه ، می تونه دو طرفه باشه . (خدا می دونه چند نفر تو ذوقشون خورده با دیدن من !!) پریزاد که می گفت اصلا تصور نمی کرد من این شکلی باشم ! حالا دیگه بقیه اش رو روش نشد بگه  احتمالا!!

اگه تصمیم قطعی گرفتن بر بستنش ، شاید یه روز یه کاری کردم ، شایدم هیچ وقت لزومی برای حضور ندیدم !

اما چیزی که هست اینه که ................ خیلی دلم گرفته

.........

 

و در آن شب که وسیع ِ دل ِ من می گیرد

تو مرا می خوانی

دل شوریده ی من

به غزلخوانی تو می میرد

و در آن شب که غزلت رنگ وداع بر تن داشت

گفتمت طاقت دوری هرگز !

جان ِ من همره ِ تو بار سفر می بندد.

تو به من می خندی .........

خنده ای تلخ و حزین

یادم امد که در آن شب باران

زیر گوشم می گفت

بوسه ای ، عطر و گلی بدرقه ی راهش کن

.............. ای دریغا باران

این وداع مرگ من است

رفتنش هیچ ندارد سویی

دیگر اینجا ندارد نوری

من دگر هیچ ندارم شعری

او به من شعر عطا کرد و خودش لالم کرد

من دگر شاعرِ مردابم و مرگ

شاعر مرده ی این بیت منم

غزلم خشکیده

طبع شعرم مرده

پیکرم افسرده

من فقط زنده به امید هستم ......

 

وظیفه

عاقد دوباره گفت : " وکیلم !...." پدر نبود

ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند ک رفته گل ...... نه ، گلی گم .....دلش گرفت

یعنی که از اجازه ی بابا خبر نبود

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت

آن فصل های سرد که بی دردسر نبود

ای کاش نامه یا خبری ، عطر چفیه ای

رویای دخترانه ی او بیشتر نبود

عکس پدر ، مقابل آینه، شمعدان

آن روز دور سفره ، جز چشم تر نبود

عاقد دوباره گفت : "وکیلم؟ ......" دلش شکست

یعنی به قاب عکس امیدی  دگر نبود

او گفت : بابا  اجازه بابا ....بله .....بله .....

مردی که غیر آینه ی شعله ور نبود !

    پروانه نجاتی   

 

ببخش که بعضی هامان حماقت کردیم و آخر هم " رای " ننمی دهیم. ببخش !!!

ببخش که بعضی هامان " رای"  می آوریم و آنطور که باید  کار نمی کنیم ، ببخش!!!

هرکسی یک وظیفه ای دارد !، تو به بزرگواری خود ببخش ...

 

روز        نامه !

   

 

     دم دکه روزنامه فروشی وایستاده بودم داشتم تیترها رو می خوندم ، بازم اعتماد  با تیتر بزرگ جفنگیات زده بود ، بازم مجله ها پر بود از عکس شصت چی و رادان در حالت های مختلف و نیکی کریمی و بهنوش بختیاری و ........

دستمو آروم بردم تو کیفم . داشتم دنبال دویست تومنی می گشتم ، پیداش کردم ، وسوسه شده بودم یه کیهان بخرم ، تیترشم بدک نبود ، گفتم نکنه باز بخرم یکی شب با روزنامه بیاد خونه حالم گرفته شه ، دیدم یه پیرزنه  کنار دکه با کفش خیلی زاغورت وایستاده ، طبق معمولم چادری بود ، از قضا آبرومند هم بود ، از قضا زمین گیر هم نبود ، پس واقعا چرا کنار خیابون ایستاده بود ؟!

.

.

 

خاک تو سر پسرش که مادرش گوشه ی خیابون بود .....خاک تو سرش !!

خدایا منو مادر نکن ... اگه کردی ، همچین پسر ِ گُهی نصیبم نکن ، عجب دنیای بدیه !

دویست تومنو دادم به پیرزن و اومدم خونه ، گور بابای سیاست !!!! تو این دنیای بی مروت دیگه چه فرقی می کنه ، کی تو سر کی می زنه ، بذار انقدر بزنن تا خسته شن .......

.

فوق برنامه 1 : شب هیشکی روزنامه نخریده بود.

فوق برنامه 2 : حالا اگه خریده بودم ، همه با روزنامه می اومدن خونه !

فوق برنامه 3: فکر می کنید اشکال کار کجاست ؟؟؟

فوق برنامه 4 : اشکال کار ، خرِ منه که از کره گی  دُم نداشته ، شما دست به گیرنده هاتون نزنید !!

فوق برنامه 5 : چند وقت پیشها ،  یه روحانی توی تلویزیون صحبت می کرد ، راجع به مقام والدین ،  می گفت شخصی اومد پیش امام صادق (ع) ، گفت : این عاق والدین که می گن ، در چه صورتی شامل حال ما می شه،  امام صادق فرمورد زمانی که مادرتون بیاد پیشتون و بهتون بگه پسرم اگه می شه _مثلا 5000 تومن_ به من پول بده . اگه شما دست مادرتون رو ببوسید و بلافاصله پول رو تقدیم کنید ، شامل عاق والدین شدید ..... اصحاب حضرت با تعجب  گفت : ما که با کمال احترام برخورد کردیم ، چرا عاق والدین ؟؟؟!!!

حضرت فرمود : شما نباید کار رو به جایی برسونید که مادرتون از شما درخواست پول کنه ، چون همیشه توی درخواست نوعی شرمندگی وجود داره ، فرمود شما قبل از اینکه مادرت به زبون بیاد باید توی جیبش پول بگذاری و اصلا اجازه ندی که کار به درخواست کردن برسه !!!!!!

فوق برنامه 6 : ما کجا و تو کجا و سخن از عشق کجا !!

فوق برنامه 7 : چشمتو باز کن ببین دارم بلیط می ندازم ، دستت هم دَد نکنه ، بازم با بی آر تی می رم   

کاش منم درخت بودم ....

 

دیروز توی اخبار اعلام کرد که کسانی که اقدام به قطع درخت معابر و پارک ها نمایند ، به شش ماه حبس محکوم می شوند .

 

داشتم به این فکر می کردم که اگه توی یه پارکی مثلا 70 تا درخت وجود داشته باشه و آدم همه ی اون 70 نا درخت رو قطع کنه ، به شش ماه حبس محکوم می شه !

 

مثلا اگه 280 تا درخت رو قطع کنه ، به 2 سال حبس محکوم می شه !! یعنی این 2 سال مساویه با اون دو سال حبسی که برای یه آدم جاسوس بریدند !!! یه آدم جاسوسی رو که شعور 70 ملیون ایرانی رو زیر سوال می بره و مهمترین اسناد مملکتی رو به باد می ده !!!!

 

فوق برنامه 1 : من هر جور حساب کردم دیدم جاسوسی خیلی با صرفه تره !

 

فوق برنامه 2 : کاش منم درخت بودم !

 

فوق برنامه 3 : نمی دونم چرا آقایون اپوزوسیون در این مواقع هیچ اعتراضی نمی کنند _که به حقوق ملی و میهنی ما توهین شده _ ، ولی سر تهدید شیرین عبادی  بیا و ببین !!.........

 

فوق برنامه 4 : انقدر این حکم  مقرون به صرفه بوده که حتی خودشونم دیگه درخواست تجدید نظر رو این حرفا رو نکردن .... خدا بده برکت !

 

فوق برنامه 5 : دستت دَد نکنه ، با  بی آر تی  بیرم  .

؟؟!!!

کی باورش می شه این عکس بچه گی های من باشه ؟؟؟؟

انتخاب ؟!؟!؟! _ قسمت دوم داستان های نن جون !

اپیزود سوم _ نقل یک داستان واقعی

 

چند سال پیش ،یه بنده خدایی این داستان  رو نقل کرد که نتیجه گیری ای کنه از گفتنش ، القصه منم امروز برای شما می گم .

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود یه دختری بود که خواستگار زیاد داشت ، به از شما نباشه ، هم بر و رو داشت ، هم نجابت داشت ، هم ایمان داشت . ..

بعد مدتی دوباره براش خواستگار اومد  نه مثل همیشه ، این دفعه از قضا خواستگارش آدم حسابی بود ، باز بِه از خودش نباشه ، هم تحصیلات داشت ، هم خانواده داشت ، هم پول داشت ، هم ایمان ن ن ن ...........

همه ی اطرافیان که دیگه محیا شده بودند برای بساط عروسی و دلشونو صابون زده بودن ، دختر _بعد چند روز_ برگشت گفت : نه !!!!! من با ایشون ازدواج نمی کنم !

بماند که چه قدر بهش گفتن : ایشششششش ، چه قدر خودشو لوس می کنه ، فکر کرده کیه مگه ؟! ، پسر به این خوبی هم رد کرد ؟ ، واقعا که ! ، مادر جون از خر شیطون بیا پائین ، تو مگه چی می خوای دیگه که این بنده ی خدا نداره  و ...... خلاصه ...... یکی اون میون برگشت گفت ، خب اگه نمی خواد ، دخترخاله شو  برای ازدواج پیشنهاد بدن ، دختر گفت من حرفی ندارم ، فکر خوبی هم هست .........

.

القصه ، دختر خاله که از خداش بود ، خواستگار  اومده و نیومده ، بله رو،  رو هوا گفتو ، عروسی سر گرفت .........

.

بعد دوسال ، دخترخاله ی محترم ، با چمدانی بسته و با برگه ای که به مهر طلاق ممهور شده بود ،  تشریف فرما شدن خونه ی پدرشون ! ...............

.

حالا بعد دو سال همه جمع شده بودند خونه ی دخترخاله ، قسم و آیه که اگه چیزی می دونستی چرا به ما نگفتی که دخترمونو بدبخت نکنیم ، اصلا خودِ تو ، برای چی"  نه " گفتی و قبول نکردی ، علتش چی بود که ما نفهمیدیم !؟؟!!

.

دختر که از ایمان بالا و قلب سلیمی برخوردار بود ، شروع به شرح کرد ، : " که در واقع من هیچ چیز ِ بدی از اون پسر ندیدم که دال ِ بر رد ِ اون بشه !!!!، فقط یک نفی و نهی ای در دلم می گفت نه ! ، چند باری هم که برای گفتگو با پسر برخورد کردم ، هیچ دفعه ای دلم رضا ، به قبولش نشد .، این ها را همه دلم می گفت نه منطقم !!! ، وقتی دیدم دلم با دلش ، یک دله نیست ، تقاضایش را رد کردم ، همین !!!!

.

 

فوق برنامه ۱ : والذین جاهدوا فینا لَنَهدیَنَهم سٌبٌلَنا .... (عنکبوت آیه 69)

 آنان که در راه ما مجاهدت کردند ، راه  روشن به ایشان می نمائیم .

 

فوق برنامه 2 : لیس العلم باکثره ِ التعلم و انما هو نور یقذ فه الله فی قلب من یشا, .(بحار الانوار.ج1.ص 225)

علم به کثرت درس خواندن به هم نمی رسد ، بلکه آن نوری است که خدا می اندازد به هر دلی که بخواهد . 

 

فوق برنامه 3 : تا حالا شده توی یه جمعی قرار بگیری و راجع به یه موضوعی صحبت کنی که ندونی حرفی  که داری می زنی دقیقا غیبته یا نه ؟؟؟!!! .... می دونی برای چیه ؟!

 به خاطر اینکه اون موقع که اگاهانه داشتی غیبت ِ کسی رو می کردی و اهمیت ندادی ، خدا هم

قوه ی تشخیص رو ازت گرفت ، ایندفعه تشخیص نمی تونی بدی ، دفعه ی بعد دیگه با وجدان  آسوده غیبت می کنی ، دفعه ی بعد کارت به تهمت هم کشیده می شه !! به همین راحتی !!!!

 

فوق برنامه 4 : دفعه ی بعدشم خودت حدس بزن ، همه چیزو که من نباید بگم ؟!! ...مٌلللللللوک ک ک ک ک ؟؟؟؟... این چی می گه ؟؟!!

 

فوق برنامه 5: با این حساب برنده ی مسابقه ی ما " ستاره دریایی " که تقریبا درست پاسخ داد

 

فوق برنامه ۶ : زیگموند فروید ، توماس یونگ ، کارل راجرز ، آبراهام مازلو ، ژان پیاژه ، اریک اریکسون ، ریموند کتل ، گوردون آلپورت ، ستاره قطبی ، ............... و دیگر روانشناسان بزرگ دنیا سال خوبی را برای شما آرزو می کنند .

انتخاب ؟!؟!؟!؟!؟!

نن جون ! می گفت : " آدمیزاده باید به باطن آدمیزاد  ملتفت باشه ، آره  جونم .... اگه دیدی باطنش خوبه ، قبول کن ، نه نیار ... بخت خوب اومد نیومد داره ، این پولی هم که می بینی مثل چرک کف دسته ، میاد و میره .... اصلا زندگی به سختی ایشه که شیرینه  ،  آدمیزاده اگه همیشه خوش باشه ، خوشی زیر دلشو می زنه ، خوشی ِ زیاد کفر می یاره ،  آره ننه  ........"

 

صبح و شوم ، دیگه عادت کرده بودیم  . تا می اومدیم بریم بازی کنیم ، نن جون سر می رسید ، .... گوشه ی چهارقد و می گرفت می نشوندمون کنار کرسی ، شروع می کرد به نصیحت ....... " آدمیزاده به باطن آدمیزاد ملتفته ، بگو بله جانم !!!....."

.

.

روحت شاد نن جون ! تو که اینهمه زیر گوشمون از التفات باطن به باطن خوندی ، یک کلوم الباقی ایشم می گفتی ؟! ... خودتو چه جوری باطن آقا جون رو سی کردی ؟؟!! ...... ما که تو عالم کش بازی و دستش ده بودیم چه طور می تونستیم ، باطن آدمیزاد و بخونیم ؟؟!!! ..... اما اونها خوب خوندن ، ...خوندن که اومدن سراغ ما !! .... اصلا هالویی از ظاهر ما می بارید ، نیازی به خوندن باطن نداشت !! ..... هی ی ی ی ی بخت بخشکی ، ای روزگار سقط شی ........

.

چند هفته ی پیش ، عصر مانندی بود که به طرف میدون ولی عصر قدم زنان می اومدم ، .... از این ور و آن ور زیاد شنیده بودیم ، اما چون ندیده بودیم ، لذا موقع دیدن کفمان بدجوری برید !!!

یک زن روسپی کنار خیابون ، یه آرایش سیاه ِ مشمئز کننده ، ابروهای تتو کرده ، حلقه توی سوراخ بینی ، یه مانتوی چسب .... خلاصه یه لش ِ به تمام معنا !!!! فاصله ی من تا اون شاید سه متر بود ،  توی یه چشم بهم زدن چهار تا ماشین کنار هم  وایستاده بودن !!! .... جالبه .... یکی ایش راننده تاکسی بود !!! از قضا فقط می خواست این خانوم رو سوار کنه !!! ..... یکی شون یه پسر جوون و خوش تیپ بود که توی 206 منتظر بود ببینه ، کار 405 ردیف می شه یا نه ، .. اگه معامله شون نشد ، زودتر از تاکسی بیاد جلو ......

.

نن جون کجایی که ببینی تو باطن اینها چی می گذره ؟؟؟!!! ،........ تو راه داشتم فکر می کردم که اگه اون پسره  بره  خواستگاری  ، خیلی جاهها ، خیلی راحت می تونه جواب بله بگیره ! ، هم قیافه شو داره ، هم پولشو ؛ کسی هم که نمی تونه بفهمه تو باطنش چه خبره ؟؟!!!

.

.

واقعا چه کار می شه کرد ؟؟ ..... تحقیق چه قدر کارسازه ؟! .... تو تحقیق می شه فهمید کی چشمش هیز هست  کی نیست ؟ ... می شه فهمید که بد دل هست کی نیست ؟! .... می شه فهمید این ریشه یا علف ؟؟!! .... با تست روانشناسی چی ؟؟!! ... می شه فهمید سادیسم داره یا نه ؟؟!! .....

.

این پست یه اپی زوده دیگه داره ! ترجیح می دم راجع بهش یکم فکر کنیم و نظر بدیم ، بعد تو پست بعد می گم ........................

 

فوق برنامه 1 : بی خیال بابا چه قدر عیدی جمع می کنید ، برگردید سر کار و زندگیتون !

فوق برنامه 2 : یه یارو از ایتالیا رفت  تونس ، یکی دیگه از اسپانیا رفت ، نتونس !!

فوق برنامه 3 : روح پدرم شاد که می گفت به استاد ... فرزند مرا هیچ نیاموز ، به جز عشق !

فوق برنامه 4 : آره ؟؟؟؟!!!

این حیاط و اون حیاط ، می پاشن نقل و نبات !!!

 

اینم از امسال ........

بلاخره تموم شد با تمام خوشی ها و سر خوشی هاش .....

 

یه عده چشم نداشتن ما رو ببینن ، یه عده هم مشتاق دیدنمون بودند ! یه عده حالشان از ما به هم می خورد ، یه عده  با گل وجود ما حال می کردند ، یه سری حرفا برای یه عده سنگین تموم شد ، برای یه عده هم سبک تموم شد ..... یه عده خوب ما رو شناختن ، یه عده هم اصلا ما رو نشناختن ،  یه عده هم که هنوز تو گیر و دار اسم کوچیک اند !!!!!

هر بار هم گفتیم ، من همینطوری ام ، مثل پلو تو دوری ام .... هیچ کس گوشش بدهکار نبود !!

خلاصه که برای هر کسی هر جوری تموم شد ، هر چی بود و نبود تموم شد .

چندین بار خواستیم تمامش کنیم و پنجره ی وبلاگ را ببینیدیم ، نمی دانیم چرا نشد ، نه اینکه دلمان نمی امد ، نه ، ولی هر بار یه طوری می شد که نمی شد ! بگذریم ........

.

با دوستان خوبی آشنا شدیم ، با دشمنان خوبی آشنا تر شدیم !! غم ها و شادی ها ی زیادی داشته ایم و نداشته ایم ..... هر کس که ناراحتش کردیم ، یا حق اش بوده است یا نبوده است ، یا ببخشد یا نبخشد ! هر کس که خوشحالش کردیم ، باز هم حق اش بوده است ، یا در حقمان دعا کند یا نکند !  نه اینکه هیچ فرقی نکند ، یعنی اینکه هر کس مختار است در تصمیم گیری،  و ما هیچ حقی در اجبار هیچ کسی نداریم ....

پس با اختیار خود ببخشید ، تا خدا در شما ببخشد ......

.

جا دارد از همین تریبون از زحمات بی دریغ جناب خدا تشکر کنیم ، به خاطر این نفس های بی وقفه  و بدون ریپ !

جا دارد از شما تشکر کنیم به خاطر " وقت ای " که گذاشتید برای خواندن مطالب بعضا  بی محتوای ما !! خودمان بودیم ، هیچ همچین وقتی نمی گذاشتیم !!  _ شما بزرگواری نمی دید_

.

و در پایان :

اقبال بلند و بخت پیروزت باد ...................... خورشید فلک مشعله افروزت باد .

 

تا سال جدید ، برای تک تک تان آرزوی نیک بختی ، سعادت ، ایمان رفیع ، مقام شفیع ، و علم بدیع ( الکی چند تا هم وزن پیدا کردم!!!) آرزو می کنم . .......

                                                                                        خواهر کوچک شما ستاره بانو

                                                                                                ... و من الله توفیق

 

بدون شرح !!!

وظیفه

 

رفت ، اونم چه رفتنی !

اصلا این پسر همیشه سلیقه اش یک بود ، حرف نداشت .

همیشه یه سر و گردن از این و اون بالاتر بود .

روحش شاد

 

بفرما ........رسیدیم

اینم " قطعه ی شهدای گمنام"

بگرد ، ببین کدوم قبر از همه خوشگل تره .

 

نشانی ات را گم کرده ام

از مادرت پرسیدم

گفت : قطعه 62 ، ردیف اول

آمدم

و یادم آمد می گفتی

قطعه همان غزل است

اگر سر نداشته باشد ...........

تو هم غزل بودی

قطعه قطعه

 

ببخش که بعضی هامان حماقت کردیم و آخر هم " رای " ندادیم . ببخش !!!

ببخش که بعضی هامان " رای"  می اوریم و آنطور که باید  کار نمی کنیم ، ببخش!!!

هرکسی یک وظیفه ای دارد !، تو به بزرگواری خود ببخش ..........  

 

خلایق هرچه لایق !

    چند وقت پیش، یکی از روزهای زمستانی بعد از اینکه کلاس های دانشگام تموم شد ، معطل نکردمو  پریدم  تو تاکسی که هم از سرما نمیرم ، و هم زودتر به ولایت برسم .........

آقای راننده محترم ، طبق عادات معلوف همه ی رانندگان تاکسی ، که هر بار یک مَشتی ای از این خطی ها ما رو با ضبط ماشینش ، به فیض می رسونه ، اون روز هم یه اهنگ ده ی تیرکمون میرزا رزق و روزی ما شده بود ......   خلاصه که به فیض رسدیم !!!

چون راه خیلی طولانیه،  اصولا هر بار ِ مسافری که می زنه ، بدون تعویض نوار و تغییر آهنگ  دو،  تا  سه آهنگ  نیوش جان می کنیم .......

ابتدا در احوالات خودمان  بودیم و به هیچ رینگ و رونگی محل ندادیم ، مدتی نیز عزم کر شدن کرده بودیم  نسبت به این قسم آهنگ ها ........

آهنگ بعدی که شروع به آغازین نمود ، راننده  لطف فرموده و وولوم را بالاتر بردند ، آنگونه که نتوانستیم هیچ محل ندهیم ..... خلاصه بعد از کلی آهنگ ها و مقدمه چینی ها ، خواننده محترم  شروع به خواندن نمود ، بس خنده دار !!! آدم نمی دانست به احوال او گریه کند یا به احوال خودش .......

.

    بعد از اینهمه آهنگ ، مثلا شروع کرده به خواندن ، چه می گوید : ....خبر بده به قاصدک فوتش کن .... یا بنویس رو بادبادک سوتش کن ..... حالا این دو تا جمله رو بیست بار با آب و تاب و دارامب  درومب  هی می خونه ، انقدر که تهویی عظیم مرا دست داد ، زن خرس گنده ول کن هم نیست ،  هی تو دلم می گفتم خب خبرت بعدش رو بگو  ... خلاصه بعد از اینکه جماعتی از نوازنده ها و تنظیم کنندگان اهنگ و نور و صدا و (احتمالا تصویری هم بوده دیگه ) ، دوریبین و تصویر و ، راننده تاکسی ها و + مسافرینشون رو الاف کرده ، صداش اوج می گیره و می گه .... یا برو توی کوچه ها دادا بزن ، ... یا برو نمی دونم چی چی فریاد بزن .... ، حالا نکته ی کلیدی ایش مثلا اینجاست  ، که می خواد بعد اینهمه مقدمه چینی اینو بگه  : که هرکی که عاشق تره ، نمی دونم چی چی تره !!!!! ( خب حفظ که نکردم!!!) .......

   

    واقعا آدم نمی دونه چی بگه ؟؟؟!!!! خیلی شرم اوره !!! ... واقعا آدم برای اون زنه خرسه گنده گریه اش بگیره  یا برای خودش که داره اینو گوش می ده ؟؟؟!!! ................ اینجور موقع ها یاد یه جمله می افتم فقط .... " خلایق ، هرچه لایق " .... واقعا هرکی بشینه وقت بذاره ضبط کنه و گوش بده و بعضا ببینه ، معنی ایش اینه که ایها الناس ، لیاقت من در همین حده !!! و نه بیشتر !!!!! و خیلی عامیانه تر و واضح ترش اینه که  :  بازایها الناس  ، " من به جهنمی که برای خودم درست کردم ، راضی ام !!!!!!! " راضی ِ راضی !!!! . (نوش جان عزیز دل برادر!! نوش جان )

.

.

حالا با کمال پررویی دوباره می ره از اول : خبر بده به قاصدک فوتش کن ، ... یا بنویس رو بادبادک سوتش کن .....................  وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی  خداااااااا ، پس چرا نمی رسم به مترو !!!!

.

فوق برنامه 1 : من اگه یه روز وانت بگیرم ، پشتش می نویسم  " بیهوده متاز ، مقصد خاک است !"  .... پس دعا کنید زودتر بگیرم !!!

 

 فوق برنامه 2 :  شاید زندگی اون جشنی نباشه که انتظارشو داشتی ، ولی حال که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص !! .... _ استغفرالله_

 

فوق برنامه 3 : جمله ی بالا از چارلی چاپلین  بود . 

تسبیح

 

خاک می گوید حسین

افلاک می گوید حسین

آیه های حضرت الله می گوید حسین

 

صبر می گوید حسین

بی صبر می گوید حسین

پیکر من در میان قبر می گوید حسین

 

یار می گوید حسین

دلدار می گوید حسین

فاطمه بین در و دیوار می گوید حسین

 

یاس می گوید حسین

احساس می گوید حسین

در کنار علقمه عباس می گوید حسین

 

اشک می گوید حسین

با رشک می گوید حسین

تا ابد با شرمساری مشک می گوید حسین

مادر روزی زیبا بود !!!

 

     مادر ! روزی جوان و با طراوت بود ! مادر روزی زیبا بود ، بیشتر همان روی که بنداندازون برایش گرفتند ، آن روز مثل هلال ماه شده بود .  آخر مادر آن روز عروس بود . خودم در عکس های قدیمی دیده بودم ، ابروانش کمان و چشمانش مثل آهو برق می زد . خوش به حال پدر چه حوری زمینی نصیبش شده بود . مادر و پدر زندگی ساده و پاکی را شروع کردند . از آن زندگی ها که نجابت و احترام درش موج می زد .................

      دو سال بعدش من به دنیا آمدم  ! ( پسر پسر قند عسل ، کاکل زری ، لپ عسلی ، شیرین پری ......)

مادر فرقش با مادر های دیگر آن بود ، که هر چه من بزرگتر می شدم ، مادر نیز پابه پای من جوان تر می شد !  بشاش تر می شد ، زیبا تر می شد . هر روز با طراوت و نو بود،  مانند همان روز حنابندان !  همان روز عروسی !  همان روز پاتختی ! 

       تا آن روزی که مادر برایم حنابندان گرفت ، آخر، شب آخر بود ، مادر گریه می کرد ، دور سرم اسپند دود می کرد ، هر کاری می کرد تا  من را لحظه ای دیگر در خانه نگاه دارد . خودش سربندم را با گریه بست !

مثل مرغ پرکنده شده بود ! تا آخر کوچه با نگاهش بدرقه ام کرد ،دوست داشت تا سر کوچه بدود و تا اخر خیابان هم بدرقه ام کند.......

     مادر زیبا بود !!!!!

من دیگر خانه نیامدم ، حنای مادر کار خودش را کرده بود !!  همان شد که چشمان آهوی مادر سفید شد و کمان ابرویش شکست و آنقدر کنار پنجره رو به حیات ایستاد تا روماتیسم گرفت !       مادر دیگر زیبا نبود !!!!!

و آنقدر از غم دوری من ، در انتظار نشست ، تا کنج اتاق دق کرد .......... صدای زنگ در می آید ، یعنی چه کسی است ؟؟!!!  نکند من باشم ؟؟!!  چه می گویم ...... من که شهید شده ام ، و مادر نیز چند ساعتی ایست  که مرده است !

دچار

دچار یعنی عاشق ...........

و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد ...........

دچار باید بود ، و گرنه زمزمه ی حیات میان دو حرف ، حرام خواهد شد .

روزمره گی در چهار سکانس

سکانس اول

(روز _خارجی_کوچه بالایی)

داخل کوچه می شم ، هرچی داخل تر می رم ، بیشتر گم می شم ، کوچه غریب تر می شه ، معلومه که اینجاها رو اصلا نیومدم ..... تو جیبهام دنبال آدرس می گردم ، پیداش می کنم . .....

آدرس : بسم الله الرحمن الرحیم، مقصد انتهای کوچه پائینی ، سمت راست ........

حدس می زدم اشتباهی اومده باشم ، وسط کوچه می ایستم ، شروع می کنم به موعظه ی خودم : اشتباهی اومدم ، اشتباهی اومدم ، اشتباهی اومدم ، اشتباهی اومدم ، اشتباهی اومدم ، اشتباهی اومدم ، ..........

 

سکانس دوم

(سحر _داخلی _اتاق)

پای سجاده نشستم ، بعد از نماز صبح ، شروع می کنم به تسبیح گفتن و ذکر :  استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ، ..................

(صجنه دیزالو می شه روی نماز ظهر )  بعد از نماز ، پای سجاده ، شروع می کنم به تسبیح و ذکر : استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ،....

 

سکانس سوم

(غروب خارجی _کوچه بالایی)

هنوز در وسط کوچه به همان حال ایستاده ام ، موعظه می کنم ، خودم رو !  اشتباهی اومدم ، اشتباهی اومدم ، اشتباهی اومدم ، اشتباهی اومدم ......، مردم در خیابان در رفت و آمدند . (مدیم شات روی ذبی و فاطی که در حال عبورند. _ می توانیم فقط صدای این دو را داشته باشیم_)

ذبی : ببینم این ستاره زنجیری نیست که وسط کوچه وایستاده ؟ !

فاطی : چرا ! از صبح اومده وایستاده می گه ، آدرسو اشتباهی اومدم ، از جاش تکونم نمی خوره ! خدا شفاش بده !

ذبی : الحق که زنجیریه ! ....یکی نیست بره بهش بگه  بنده ی خدا !! ......، اگه اشتباهی اومدی ، ...خب اول از همه باید از اون کوچه برگردی !!! ........... تا برنگردی که گفتنتو آدرس داشتنت ، به درد عمه ات هم نمی خوره !!!!

فاطی : حالا تو چرا انقدر حرص می خوری ؟! دوست داره تا یه هفته اینجا وایسته ! الکی که بهش نگفتن زنجیری ، خب یه تخته اش کمه دیگه ، ....بیا بریم ، بیا واینستا ....

 

سکانس چهارم

(شب _ داخلی _اتاق)

پای سجاده ، بعد از نماز مغرب ، شروع می کنم به تسبیح و ذکر :   استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ،.............

 

 

فوق برنامه 1: در بخش فیلمنامه ،  آفتابه مسی بلورین ، اهدا می شه به بهترین فیلمنامه ،  برای فیلم "روزمره گی  در چهار سکانس" به خانوم  ستاره قطبی ، ...... تشویقشون بفرمائید !!!

 

فوق برنامه 2: در بخش اولین بازیگر زن ، آفتابه مسی بلورین ، اهدا می شه به بهترین بازیگر زن ، در فیلم " روز مره گی در چهار سکانس " به خانوم ستاره قطبی ، در نقش ستاره زنجیری ! ........... تشویق !!!!!

بزن دست قشنگه رو ....... شله ... شله ...شله .....    (بدبخت عقده ای !!!)

 

فوق برنامه 3 : حال می کنید ، تمام جوائزو امسال خودم  جارو کردم بردم !!!

 

فوق برنامه 4 : گناه می کنم ، به همین راحتی ! ... در مقام مخالف با خدا جلوس می کنم ، به همین سادگی ! ، بعد ذکر می گم ، به همین خوشمزه گی !!!!!

خانم ، آقا ، شما کلید این قفل رو ندارید ؟! نمی دونم چرا تازگی ها این زنجیر ها انقدر سنگین شده !! .... از زمان احمدی نژاد به اون ور ، زنجیرها رو هم سنگین تر می سازند !!!!

میعاد

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند

                   من اگر بنشینم

                   تو اگر بنشینی

                   چه کسی برخیزد ؟

                                     چه کسی با دشمن بستیزد ؟

                                                                      چه کسی ؟

                                                                              پنجه در پنجه هر دشمنِ دون آویزد ..... 

تولد ....

 

ما غلط های ریز و درشت در زندگی پر بارمان زیاد داشته ایم ! از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان چند تا هم غلط بزرگ یا همان غلط های اضافی داشته ایم !

سر ِ هر بارش هم پس گردنی ها خردیم اما آدم نشدیم . هر بار هم توبه کردیم ها ، (این تن بمیرد!) ، اما نمی دانیم چه شد ، غلط بعدی ناغافل از دستمان در می رفت !

.

آخرین بار را خوب در خاطر داریم ، بابتش تو دهنی همچین قایمی خوردیم از خدا ، ..... دردمان گرفت ، .... نشستیم به گریستن،  ( حالا گریه نکن کی گریه کن ) ، پشت دستی که چه عرض کنم ، تا سه روز دور خودمان می چرخیدم . لامروت درد داشت ، بد دردی ایست این درد غفلت !!!!!!!

.

البت آن موقع نمی دانستیم درد غفلت است ، همه را از چشم خدا دیدیم !

دیدیم این خالق هستی بخش چپ و راست می رود و امتحان های الهی اش را بر سر و دک و دهن ما پیاده می کند (سوسک نشیم خوبه !!!)

.

گفتیم آخر لوتی این چه مرامی ایست ، ما نیز خرد آدمی هستیم از بندگانت ، مگر از رگ گردن به ما نزدیک تر نیستی ؟، مگر نه اینکه از محبتی که به ما داری،   ما را هر آینه از شوق مردن رواست ؟!

پس این چه رسمی ایست که مادام "نثار" ما می کنی !؟  ( اینها را همه با های های گریه می گفتیم ! دلمان برای خودمان کباب بود، بیچاره دلمان ! ، نه .... بیچاره کباب!)

.

حقیقتش از اینهمه کتک کاری خسته شدیم ! (از بس که خورده بودیم!)

بفرمودیم ،  دیدی که ما آدم نمی شویم ، دست از زدن بردار دیگر !! ..... سعی می کنیم به سنت استدراج دچار نشویم ، اما از این بهتر بعید می دانیم !!  ولی این تن بمیرد دیگر ما را ظرفیت خوردن نمانده است ! ( این بار بخوریم ، یک راست امین آبادیم!) ........

.

همین ها را می گفتیم و خط و نشان می کشیدیم ...... برایش شرح و بسط دادیم  که زمانه عوض شده است ! ، مرز ِ گناه و ثواب محو شده است ! برایش مفصل توضیح دادیم که ما در برهه ای از انقلاب هستیم که از قضا با همان آخرالزمان شما یکی شده است ! ... بفرمودیم که ما به " نسل سوختگی " شهره ی آفاقیم !

داشتیم می فرمودیم که حفظ دین در دلهایمان ، به مثابه نگاه داشتن آتش در دستانمان شده است ، که دیدیم این حدیث از پیامبر عظیم اشان خودشان است . -----> فلذا سوسک شدیم !!!

.

خلاصه بفرمودیم که اگر تو خدایی ، خودمان و تمام پیوندهایمان  فدایت شوند ، دیگر اینجوری و با این فضاحت  بادمجان در سر و پکال ما مکار!

 آن شب تمام شد ، ... با تمام خط و نشان ها !!!

.

دیری نپائید که بعد چندی ، خود را در مجلسی یافتیم ، خرد مطالبی روزیمان شد، لباس سیاه بر تن داشتیم و در کتب علمی خوانده بودیم ، اجسام سیاه  نور و گرما را خوب به خود جذب می کنند ، و الحق که چه خوب به خود جذب می کنند! و در جای دیگر شنیده بودیم ، امام کارش هدایت است ، و الحق که چه خوب هدایت می کند ! ................

.

القصه ، با زبان ِ بی زبانی حالیمان شد :

که بنده ی خوبم : این دفعه را محکم تر زدیم ، تا اگر امیدی به سمت و سوی ما نیست ، لااقل آن سمتی هم روانه نشوی !!!

و ما تصمیم گرفتیم به سمت خودش روانه شویم ، چه کنیم که لاکردار ، کتک هایش می چسبد !

 

 

فوق برنامه 1 : بد زمانه ای شده ! ، از این طرف ریسمان الهی را چنگ زدیم و می خواهیم که بالا بیائیم ، با مشقت و درد! ..... از آن طرف شیطان پاهایمان را دو دستی چسبیده است ، ما را به جهت مخالف می کشاند! بد مصب عجب زوری دارد . البت ما هم بیکار ننشسته ایم ، با تمام وجود به جهت بالا رفتن تلاش می کنیم ، اما نمی دانیم چرا 2 سانت که بالا می رویم ، 4 سانت پائین می آئیم !!!!

 

فوق برنامه 2 : واقعا برای کسی که تاحالا کتک نخورده متاسفم!!!!!

 

فوق برنامه 3 :  ما در این هفته سه بار متولد شدیم !!!

1_ یکبار که فردا 10 صبح متولد می شویم !!!

2_ از امتحان که فارق می شوی ، گویی تازه از مادر متولد شده ای !!!

3_ بعد از کتک مفصلی که خوردیم ، احساس کردیم تازه متولد شده ایم !!!

.

4_ به عبارتی می کنه ، نفری سه تا کادو !!!

نكن اي صبح طلوع.....

ثانیه ها  مدام و پی در پی پیش می روند و من رو کشون کشون با خودشون جلو می برند.               دیگه نمی خوام بیش از این نزدیک بشم ، چرا انقدر ساعت ها زود می گذرند.مگه نه اینکه دیگه خورشیدم باید از حرکت بایسته !!!

    وای خدایا چه کنم !  لباسی سیاه تر از این ندارم ، غمی بزرگتر از این نیز ، و اشکی که بتواند مرا یارای ظهر فردا باشد .

      کاش ساعت های دنیا خراب می شد، کاش خورشید طلوع را از بر نمی کرد و یا شاید بهتر این بود که قلب من از كار می افتاد ..........

    امشبی را شه دین در حرمش مهمان است ، نکن ای صبح طلوع                                                  صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است ، نکن ای صبح طلوع

........ هم مرد!!!!

بعد از اینکه اکبر رادی هم مرد ، بی نظیر بوتو هم مرد ..................

آیدین بهرامی هم مرد ، حمید عاملی هم مرد ، علی محمد کاردان هم مرد ، آیت الله مجتهدی هم مرد ، استاد شیخ جعفر شهیدی هم مرد ، امام حسین هم .........

دیگه برای کسی فرقی نمی کنه ، پدر بسکتبال باشی ، یا پدر قصه گویی ، یا پدر روانشناسی  ، یا پدر اخلاق ، یا پدر استاد!!! یا آخر ِ هرچی امام باشی !!!!!!

تو هم میمیری ، منم می میرم ، به همین سادگی ، به همین مسخرگی ، افسار شتر زندگی رو رها می کنی و می ری پی کارت !!!!! تازه تو که پدر هیچی هم نبودی !!! یعنی وقتی مردی هیشکی خم به ابروش نمیاره که  بگه : " ........ هم  مرد !" 

اما تو ......، تقریبا تمام زندگی و وقتتو حروم همونا کردی !!!!  ...... راستی بعد کفن و دفن کدوم رستوران می خوان ببرن ؟؟!!!

فوق برنامه ۱: کامنت دونی آخرین پستم هم داره نفس های آخرشو می کشه !!! داره خفه می شه !! یه پست دیگه بذارم می ره زیر آب !!!! دیگه هیشکی هم نمی تونه بیاد ۵۳ و ، ۵۴ کنه ، که چرا جای کامنت نمی ذاری ! ، دیگه لوس بازی بسته ، فهمیدیم این کاره ای ، فکر کردی چه خبره ، خیلی خودتو تحویل گرفتی و ....این حرفا !!!!!  معلوم نیست کی کامنت دونی ایم بر می گرده سرجاش (شاید تو این هفته ، شاید یک سال دیگه) ، یعنی یه جورایی دست خودم نیست !!! من خود درگیری مزمن دارم ، شما به گیرنده هاتون دست نزنید ، انشالله رفع می شه . یا حق .

فوق برنامه ۲ : آرمان حیدری رو یادتونه ؟؟!! روزگاری نو! ، ...اونم مرد !!!!  مثل لوله های خونشون فرسوده بود ، وقتی ترکیدن اونم طاقت نیاورد و با اونها زد به خط ....... خدا بیامرزتش !!!! روحش شاد !!!  هرکی دچار ترکیدگی شده ، این شبها شبهای خوبیه ، ما رو یادش نره ، نمی میره که !!!!

فوق برنامه ۳: ساعت ۹.۳۴ دقیقه ی امروز (دو شنبه) خبر دادند که مسعود جوادی هم مرد !!!! ...."خرها عمر دراز دارند" ..... خدا بیامرزتش !! اونم ادم خوبی بود . پدر داستان نویسی ایران  هم رفت !!! بگید داداشش از جاپون بیاد ، فردا ....فردا ..... فردا .... آها ها ها ها .......مسععععععععععووووود......